تبليغاتX
بازارمدار

بازارمدار

بازارمداري كليد رشد و پيشرفت صنايع و اقتصاد ايران

گفته مي‌شود تصميم‌گيري قلب مديريت  است. توان تصميم‌گيري خردمندانه، مهارتي است كه بسيار سخت و پرهزينه بدست مي‌آيد. نوشتار زير اين نكته را به زبان طنز بيان مي‌كند. بخوانيد:

Sir, “What is the secret of your success?" a reporter asked a bank President.
 "Two words."
"And, Sir, what are they?"
 "Right decisions."
"And how do you make right decisions?"
 "One word.'
 "And, sir, What is that?"
"Experience. "
 "And how do you get Experience?"
 "Two words"
 "And, Sir, what are they?"
 "Wrong decisions."

 

Reference:

http://www.funlok.com/index.php?option=com_content&task=view&id=922&Itemid=49

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 12:4  توسط فرامرز   | 

در مورد آگهي‌هاي تبليغاتي خارجي و ايراني نوشتاري دارم كه به زودي ارائه خواهم كرد. به اين اگهي بنگريد كه چگونه با استفاده از حداقل جذابيتهاي ديداري بيشتريت اثرگذاري را در بيننده ايجاد مي‌كند.  

 

              

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 11:6  توسط فرامرز   | 


 ۱-علامت تجاری شرکت به ارزشهای موسسین،ما لکان، مدیران و کارکنان گرایش دارد، ولی علامت تجاری محصول به جذب مشتری و تصنعی بودن توجه می کند

۲-کارکنان و نیروی انسانی شاغل، در شرکت نقش مهمی در انتقال ارزشهای علامت تجاری شرکت و ارزش آفرینی در روند علامت گذاری تجاری شرکت دارندُ اما این نقش در مورد علامت تجاری محصول بدلیل گذرا بودن مدت عمر آن، بسیار کمرنگ است.

۳ـ علامت تجاری شرکتها، شاخصی مهم در نگرش استراتژیک و دارایی های استراتژیک آنهاست، اما علامت تجاری محصول در نگرش استراتژیک شرکت دخالت اندکی دارد و به ندرت به عنوان دارایی استراتژیک شرکت تلقی می شود.

۴ـ علامت تجاری شرکت، معمولاً مورد بازنگری و تغییر قرار نمی گیرد، اما علامت تجاری محصول ممکن است با هر سری تولید مورد تغییر و بازنگری قرار گیرد.

۵ـ دوره عمر علامت تجاری محصول با رسیدن عمر محصول به دوره افول ، به پایان می رسد، ولی دوره عمر علامت تجاری شرکت با عمر شرکت گره خورده است.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 8:31  توسط سیامک میراحمدی  | 

بسياري از مطالب پيچيده را مي‌توان در چارچوب طنز ارائه كرد كه در اين صورت هم فراگرفتن و فهم آن ساده مي‌شود و هم جذابيت‌هاي بسياري را ايجاد مي‌كند كه نوعي سرگرمي و تفريح به شمار مي‌رود. نوشتار ذيل هم از اين دست مطالب است.

 

در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاريابي به دانشجويان خود بود

 

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و ميگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين مي گن بازاريابي مستقيم

 

شما در يک مهماني به همراه دوستانتون  ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يکي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي کنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج کن" ، به اين مي گن تبليغات

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب مي کنين و ميرين پيشش، اون رو به يک نوشيدني دعوت مي کنيين ، وقتي کيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي کنين، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي کنين و اون رو به يک سواري کوتاه دعوت مي کنين و ميگين : "در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي کني؟"  ، به اين ميگن روابط عمومي

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين که داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي کني؟"  ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم يک سيلي جانانه نثار شما مي کنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي کنه ، به اين مي گن شکاف بين عرضه و تقاضا

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن " ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار

 

 

                   

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 11:16  توسط فرامرز   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 17:59  توسط فرامرز   | 

ملانصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي، حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي طلا بود و يكي نقره. اما ملانصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي آمدند و دو سكه به او نشان مي‌دادند و ملانصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا را آن طور دست مي‌اندازند ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند، سكه طلا را بردار، به اين صورت هم پول بيشتري گيرت مي آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست! اما اگر سكه طلا را بردارم ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق‌تر از آنها هستم. شما نمي دانيد تا به حال از اين طريق چه قدر پول جمع كرده‌ام!

ملانصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي (قيمت كمتر و ترويج) كسب و كار "گدايي" خود را رونق مي‌بخشيد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كرد و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كرد كه به او پول بدهند.

 

منبع: خبرنامه الكترونيكي مگفا (مركز گسترش فناوري اطلاعات)

http://newsletter.magfa.com

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 2:40  توسط فرامرز   | 

گاهي مسائل را چنان پيچيده مي‌كنيم كه از حل آن عاجز مي‌شويم. اين مساله‌ها گرچه راه‌حلي ساده دارند اما با گذر از ذهن پيچيده ما چنان آنرا پيچيده فرض مي‌كنيم كه به سادگي توان حل آنرا از دست مي‌دهيم. اگر كتاب "چه كسي پنير مرا برداشته است" را خوانده باشيد، دقيقا متوجه اين نكته شده‌ايد. اگر هم نخوانده‌ايد پيشنهاد مي‌كنم حتما يك بار آنرا مطالعه كنيد. كتاب جالبي است. به ويژه در شناخت حل مساله. داستان ذيل نيز نمونه‌اي است بر اين پديده:

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون به صحرانوردی رفته بودند. شب هنگام چادری زدند و در زیر آن خوابیدند. نیمه‌های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می‌بینی؟" واتسون گفت:"میلیون‌ها ستاره می‌بینم". هلمز گفت: "چه نتیجه‌ای می‌گیری؟". واتسون گفت: " از لحاظ روحانی نتیجه می‌گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می‌گیرم که زهره در كنار برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می‌گیرم که بهرام (مریخ) در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده‌اند.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 15:31  توسط فرامرز   |