تبليغاتX
بازارمدار

بازارمدار

بازارمداري كليد رشد و پيشرفت صنايع و اقتصاد ايران

 

مردی که سوار بر بالن در حال پرواز بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود، پرسید: "ببخشید آقا، من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در درازاي جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷ و پهناي جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود، به درد من نمی خورد و من هنوز نمی‌دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟

مرد روی زمین : چون شما نمی‌دانید کجا هستید و به کجا می‌خواهید بروید. قولی داده اید و نمی‌دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 12:57  به دست فرامرز   | 

 

تفاوت مايكروسافت و جنرال موتورز

 بيل گيتس: اگر تكنولوژي (شگردشناسي) خودروسازي جنرال موتـــورز با شتابي همســــان تكنولوژي (شگردشناسي) رايانه پيشرفت كرده بود، امروز خودروهايي سوار مي‌شديم كه:

سرعتشان 22000 مايل در ساعت بود!

مصرف بنزين آنها 4 ليتر در هر 1000 مايل بود!!

بهاي آنها 25 دلار بود!!!

 

پاسخ جنرال موتورز

۱- بدون هيچ دليلي خودروي شما در روز دوبار تصادف مي‌كرد!

۲- هر بار كه خط‌هاي ميانه خيابان را از نو رنگ مي‌كردند، شما بايد يك خودرو  جديد مي‌خريديد!

۳- گاه و بيگاه خودرو شما درخيابان‌ها از حركت باز مي‌ايستاد و شما چاره‌اي جز استارت (Restart) مجدد نداشتيد!

۴- هربار كه جنــــرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه مي‌كرد، خريداران خودرو بايد راننــدگي را از آغاز ياد مي‌گرفتند چون هيچ يك از كاركردها و كنترلهاي خودروي جديد مانند مدل پيشين نبود!

۵-براي خاموش‌كردن خودرو بايد دكمه استارت را مي‌زدند!

۶- جنرال موتورز خريداران خودروهايش را وادار به خريد نقشه‌هاي راههايي مي‌كرد كه ممكــــن بود هيچگاه  به درد راننـــدگان نخورد.

۷- كيسة هــــــوا پيش از باز شدن در هنگام تصادف از شما مي‌پرسيد:  Are You Sure?!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 16:1  به دست فرامرز   | 

 

franchise consultant and franchising development consultants

چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله‌ي يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جاده‌هاي خاكي پيدا مي‌شود. راننده‌ي آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟

چوپان نگاهي به جوان تازه به دوران رسيده و نگاهي به رمه‌اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.

جوان، ماشين خود را در گوشهاي پارك كرد و كامپيوتر نوت‌بوك خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه‌ي ناسا روي اينترنت، جايي كه مي‌توانست سيستم جستجوي ماهوارهاي ( GPS ) را فعال كند، شد. منطقه‌ي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحهي كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده‌ي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.

بالاخره 150 صفحه‌ي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.

چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، مي‌تواني يكي از گوسفندها را ببري.

آنگاه به نظاره‌ي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد .

مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!

چوپان گفت: تو يك مشاور (مهندس صنايع ) هستي.

مرد جوان گفت: راست مي‌گويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟

چوپان پاسخ داد: كار ساده‌اي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل مي‌دانستم، مزد خواستي. گذشته از اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:50  به دست فرامرز   | 

گفته مي‌شود تصميم‌گيري قلب مديريت  است. توان تصميم‌گيري خردمندانه، مهارتي است كه بسيار سخت و پرهزينه بدست مي‌آيد. نوشتار زير اين نكته را به زبان طنز بيان مي‌كند. بخوانيد:

Sir, “What is the secret of your success?" a reporter asked a bank President.
 "Two words."
"And, Sir, what are they?"
 "Right decisions."
"And how do you make right decisions?"
 "One word.'
 "And, sir, What is that?"
"Experience. "
 "And how do you get Experience?"
 "Two words"
 "And, Sir, what are they?"
 "Wrong decisions."

 

Reference:

http://www.funlok.com/index.php?option=com_content&task=view&id=922&Itemid=49

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 12:4  به دست فرامرز   | 

بسياري از مطالب پيچيده را مي‌توان در چارچوب طنز ارائه كرد كه در اين صورت هم فراگرفتن و فهم آن ساده مي‌شود و هم جذابيت‌هاي بسياري را ايجاد مي‌كند كه نوعي سرگرمي و تفريح به شمار مي‌رود. نوشتار ذيل هم از اين دست مطالب است.

 

در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاريابي به دانشجويان خود بود

 

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و ميگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين مي گن بازاريابي مستقيم

 

شما در يک مهماني به همراه دوستانتون  ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يکي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي کنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج کن" ، به اين مي گن تبليغات

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب مي کنين و ميرين پيشش، اون رو به يک نوشيدني دعوت مي کنيين ، وقتي کيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي کنين، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي کنين و اون رو به يک سواري کوتاه دعوت مي کنين و ميگين : "در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي کني؟"  ، به اين ميگن روابط عمومي

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين که داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي کني؟"  ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم يک سيلي جانانه نثار شما مي کنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي کنه ، به اين مي گن شکاف بين عرضه و تقاضا

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

 

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن " ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار

 

 

                   

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 11:16  به دست فرامرز   | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 17:59  به دست فرامرز   | 

ملانصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي، حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي طلا بود و يكي نقره. اما ملانصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي آمدند و دو سكه به او نشان مي‌دادند و ملانصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا را آن طور دست مي‌اندازند ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند، سكه طلا را بردار، به اين صورت هم پول بيشتري گيرت مي آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست! اما اگر سكه طلا را بردارم ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق‌تر از آنها هستم. شما نمي دانيد تا به حال از اين طريق چه قدر پول جمع كرده‌ام!

ملانصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي (قيمت كمتر و ترويج) كسب و كار "گدايي" خود را رونق مي‌بخشيد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كرد و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كرد كه به او پول بدهند.

 

منبع: خبرنامه الكترونيكي مگفا (مركز گسترش فناوري اطلاعات)

http://newsletter.magfa.com

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 2:40  به دست فرامرز   |